عقـــــیق ســــــــــرخ

پچ پچ های شبانه ی من و آسمان

باران اسیدی را دیگر نمی توان به آغوش کشید

باران اسیدی بوی عشق نمی دهد بوی دود و کثافات می دهد

باران را هم دنیایی کردیم بی آن که بدانیم چه ظلمی به آسمان می کنیم

دیگر چتر ها را هم نمی توان بست!

دیگر همه نامرد شده اند

دیگر نه قهوه های تقلبی می ارزد و نه چایی های نپتون بی رنگ و بو

دیگر هیچ کس خودش نیست و بیش از پیش به یاد شعر فاضل می افتم

کاش می شد خواب دنیا زود تر تمام شود

خسته شدم از بس در این خواب ترسناک و تلخ این و ر به اون ور شدم!

دلم یک بوسه ی باران عشق می خواد....


باران باران باران

کاش همه شعر ها از تو بود!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:42  توسط عبدالحسین  | 


دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1392ساعت 0:17  توسط عبدالحسین  | 

گل پونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

حبیبم ، سیل غمها

 

گل پونه ها ، نا مهربانی آتشم زد آتشم زد

گل پونه ها ، بی همزبانی آتشم زد

می خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم

افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

 

گل پونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

حبیبم، سیل غمها

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 1:27  توسط عبدالحسین  | 

بیـــــــا نگـــــــار آشــــــنا

شـــب غمم ســـــحر نمــــا

مرا به نوکـــــریه خـــــــود

شهــــــــا تو مفتخــــر نما

ای گـــــل وفا حســـــــیـن

معــدن ســــخا حســـــین

می کشی مرا حســــــــین

 

کاش برای تو و در آغوش تو بمیرم کاش تو تنها تو پنهام بشی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 1:32  توسط عبدالحسین  | 

سال ها هر بار سنگین تر از قبل طی می شوند و هر سال کهنه تر از پیش! نمی دانم شاید جنس سال های نو هم چینی شده و تقلبی! اما هر جوری شده دیگه رنگ و بوی قبلی رو نداره و انگار زنگار هاش بیش تر شده نمی دونم شاید هر سال این منم که کهنه تر شدم اما هر چی شده اون جوری که انتظار از سال نو دارم دیگه نیست!

دنبال حرف قلمبه نیستم اما نمی دانم چرا کلمات اون قدر قلمبه شده اند که برای گفتنشون چندبار باید بالا و پایینشون کنی آخرشم چیزی که بلغور میشه اون چیزی که می خوای نیست!

اصن می دونی همه چی عوض شده! زمون قدیم این جوری نبود که!

بی خیال سال نو یعنی یک سال دیگه به عمرت زیاد شد و تو یه سال دیگه از دستت رفت و فرصت دیگه ای رو برات شروعش رو زندند! نذار این دفعه سال تموم شد مثل  بنویسی سال نو یعنی ...

انشا الله روزی بر وب لاگ دلت با فونت بزرگ بنویسی سال نو یعنی هر لحظه که با تو باشم و دست در دستان و سر به شانه هایت سرود بهار بخوانم و اشک شوق بریزم ای زیبا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 2:0  توسط عبدالحسین  | 

اول آبى بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سیاه و سرد شد

آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کى غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیک تر مى شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دورى کرد، شد

هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بى دست و پا مى رفت دل
یک نظر روى تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکى ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 1:11  توسط عبدالحسین  | 

من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم،
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.
خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید،
سار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میرد،
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 2:46  توسط عبدالحسین  | 

" خوش دارم آزاد از قيد و بندها درغروب آفتاب بر بلنداي کوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز، با پنجه هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي کند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حيات من است، آزادانه سرازيرنمايم، عقده ها و فشارهايي را که بر قلب و روحم سنگيني مي کنند بگشايم . غم هاي خسته کننده اي را که حلقومم را مي فشرند و دردهاي کشنده اي که قلبم را سوراخ سوراخ مي کند، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاري مبدل کند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي کنم و روحم به سوي ابديتي که نورهاي زيبايي مي گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنينه از کهکشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملکوتي لذت ببرم."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 0:14  توسط عبدالحسین  | 

شب سرديست و من، افسرده
راه دوريست و پايي، خسته
تيرگي هست و، چراقي مرده


ميكنم تنها از جاده، عبور
دور ماندند زمن، آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر، غمها

فكر تا ريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه‌ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب، چقدر تاريك است

خنده اي كو، كه به دل انگيزم
قطره اي كو ،كه به دريا ريزم
صخره‌اي كو، كه بدان آويزم
مثل اينست كه شب نمناك است

ديگران را هم، غم هست به دل

غم من ليك ،غمي غمناك است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 17:52  توسط عبدالحسین  | 

از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم
یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم

چون شانه دست در سر زلف تو می زنم
کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم

من خواب دیده ام که تو از راه می رسی
چیزی نمانده است که پر در بیاورم

من چارده شب است به این برکه خیره ام
شاید از آب قرص قمر در بیاورم

در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب
خود را مگر به شکل سحر در بیاورم

من شاعر دو چشم توام ، قصد کرده ام
از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم

ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو
از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 16:0  توسط عبدالحسین  | 

شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت
 
دوباره گريه ي بي طاقتم بهانه گرفت


 
شكيب درد خموشانه ام دوباره شكست
 
دوباره خرمن خاكسترم زبانه گرفت


 
نشاط زمزمه زاري شد و به شعر نشست
 
صداي خنده فغان گشت و در ترانه گرفت


زهي پسند كماندار فتنه كز بن تير
 
نگاه كرد و دو چشم مرا نشانه گرفت


 
اميد عافيتم بود روزگار نخواست
 
قرار عيش و امان داشتم زمانه گرفت


 
زهي بخيل ستمگر كه هر چه داد به من
 
به تيغ باز ستاند و به تازيانه گرفت


 
چو دود بي سر و سامان شدم كه برق بلا
 
به خرمنم زد و آتش در آشيانه گرفت


 
چه جاي گل كه درخت كهن ز ريشه بسوخت
ازين سموم نفس كش كه در جوانه گرفت


دل گرفته ي من همچو ابر باراني
گشايشي مگر از گريه ي شبانه گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 19:45  توسط عبدالحسین  | 

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند


منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو


چو آید شب، در میان تیرگی ها، گشاید پر، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 2:8  توسط عبدالحسین  | 

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

باران باران باران...

باران بهارن را جدی نمی گیرد و دل من اشک های فراق و دوری را.

این روزها و شب ها که باران رحمت خداوند بی کران بر سر همه گان می بارد نمی دانم چم شده است که هوس چتر کرده ام! من که ز چتر بی ذار بودم چه گونه و چرا باید دنبال چتر بگردم!!!

کاش چترم سوراخ شود

کاش چترم بپوسد

کاش چترم بسته شود و کاسه ی من هم پر شود و تنم خیس!

دلم برایت تنگ شده پائیز.

روزگاریست که دل چهره ی مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 19:28  توسط عبدالحسین  | 

زنده‌تر از تو کسی نیست، چرا گریه کنیم؟

مرگ‌مان باد و مباد آن‌که تو را گریه کنیم؟

هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید

ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم؟

رفتنت آینه‌ی آمدنت بود، ببخش

شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم

ما به جسم شهدا گریه نکردیم، مگر

می‌توانیم به جان شهدا گریه کنیم؟

گوش جان باز به فتوای تو داریم، بگو

با چنین حال بمیریم و یا گریه کنیم؟

ای تو با لهجه‌ی خورشید سراینده‌ی ما

ما تو را با چه زبانی به خدا گریه کنیم؟

آسمانا! همه ابریم گره‌خورده به هم

سر به دامان کدام عقده‌گشا گریه کنیم؟

باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ایم

که به جان‌تشنگی باغچه‌ها گریه کنیم

 

یک حرف متفاوت؛ دوستت دارم آقاجانم!!!

می خواهم هر روز به یادت گریه کنم همان طور که تو هر روز برای من گریه می کنی!

می خواهم هر روز به یادت باشم همان طور که تو هر روز به یاد من هستی!

می خواهم هر روز برایت دعا کنم همان طور که تو هر روز برایم دعا می کنی!

می خواهم برایت عقده بگشایم عقده ی روزها و شب های بی تو بودن و گریستن، می خواهم از تو بگویم تویی که برایم یاد آور روزهای حس زیبای عشقی تویی که نامت طراوت بهار دارد و زلالی باان، تویی که یادت خورشید است و بویت عاشق کش، توئی که بوی زهرا می دهدی و نامت یادآور صلابت حسینی و حیدری و حسنی است.

می خواهم از تو بگویم توئی که یاورمی توئی که پدرمی مادرمی صاحبمی توئیکه رفیقمی جانمی ، می خواهم از تو بگویم ارباب.

یا ایها العزیز ! مَسَّنا و اهلنا الضُر و جِئنا ببضاعه مُزجاه و اَوفِ لَنَا الکَیل و تَصَدَّق علینا ؛ ان الله یَجزِی المتصدقین

پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز
آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست
رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز

جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم
از کوره راه‌های بلا ایها العزیز

وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود
این کاسه رافاوف لنا… ایها العزیز

خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه جان
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

دستم تهی است… راه بیابان گرفته‌ام
دست من و نگاه شما ایها العزیز

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 3:0  توسط عبدالحسین  | 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما 
 چونانکه بایدند 
 نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم 
 و حرف آخرم را
با بغض می خورم 
عمری است 
 لبخندهای لاغر خود را 
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما 
 در صفحه های تقویم 
 روزی به نام روز مبادا نیست 
آن روز هر چه باشد 
روزی شبیه دیروز 
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست 
 اما کسی چه می داند ؟
شاید 
 امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما 
 چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو 
 روز مباداست!

و کاش روزهای بی تو بودن به روزهای با تو بودن تبدیل شود.

بیش از پیش دوستت دارم آقا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 2:7  توسط عبدالحسین  | 

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم 
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني 
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف 
حرام خواهد شد.
و عشق 
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق 
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه 
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را 
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز 
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق 
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات 
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود 
و باد مي آمد 
و خون شب جريان داشت در سكوت ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 19:1  توسط عبدالحسین  | 

صحيفه امام ج‏1 2 نامه به خانم خديجه ثقفى(خانوادگى) ..... ص : 2

نامه [به خانم خديجه ثقفى (خانوادگى)]

زمان: فروردين 1312/ ذى القعدة 1351

مكان: لبنان، بيروت‏

موضوع: خانوادگى‏

مخاطب: ثقفى، خديجه

تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است.

عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(1). حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.

در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم‌تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو(2) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قبل همه نايب‌الزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد.

صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.

ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله

 

پي‌نوشت
1ـ براي عزيمت با كشتي به عربستان براي انجام اعمال حج.

2ـ اشاره به آقا مصطفي و فرزند ديگرشان كه در آن زمان، هنوز به دنيا نيامده بود و چند روز پس از نگارش اين نامه در زماني كه امام در سفر حج بودند، متولد شد و او را «علي» نام گذاردند. وي در كودكي بر اثر بيماري درگذشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 16:15  توسط عبدالحسین  | 

پس وقتی ابراهیم و فرزندش تسلیم فرمان خدا شدند و ابراهیم او  را بر گونه اش به زمین انداخت، منظره ای سخت و ناگوار پدیدار شد و ما او را ندا دادیم که ای ابراهیم؛ همانا رویا را حقیقت بخشیدی و آن چه را مامور شدی انجام دادی؛ ما همان گونه که ابراهیم را آزمودیم و پاداش دادیم نیکوکاران را می آزمائیم و پاداش می دهیم.

به یقین این فرمان ، همان آزمون روشن بود.

و فرزندش اسماعیل را در برابر قربانی بزرگی باز خریدیم و پیامش را در میان امت هایی که پس از آمدند زنده نگاه داشتیم و تا قیامت زنده نگاه خواهیم داشت.

سلام خدا بر ابراهیم!

همه ی نیکو کاران را آن گونه که ابراهیم را پاداش دادیم پاداش می دهیم.....

صفه 450 سوره مبارکه صافات ، آیات 103 الی 126

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 23:44  توسط عبدالحسین  | 

در دل غمي ندارد رندي كه لاابالي‏ست
دار و ندار درويش، يك كوزة سفالي‏ست


دستش به ميهماني اين قدر پر نبوده‏ست
دارد دلي پر از عشق با سفره‏اي كه خالي‏ست


دستم كه پر ز پوچ‏ است از راست قامتي‏هاست
پيچك شدن در اين باغ راز خجسته‏فالي‏ست


بال شكستة من تا بي نهايتم برد
آري بهار پرواز فصل شكسته‏بالي‏ست


امروز در دل من داغي جوانه مي‏زد
يك لاله گرم رويش گويا در اين حوالي‏ست


چشم تو يك دوبيتي گفت و به خاطرم ماند
شيرين و دلنشين ا‏ست شعري كه ارتجالي‏ست


گفتم: دل غريبم... گفتي كه: آشنا نيست؟!
ذهنم هنوز مغشوش زاين پاسخ سؤالي‏ست


اي برگ سبز يكدست، درويش جان! دمت گرم
هو حق بزن جوانمرد! پايان خشكسالي‏ست

 

چه قدر سخت است روزه ی سکوت و خوردن بغض ها و فریاد ها و اشک های دوری...

چه قدر سخت است صبر

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود اما به خون جگر شود

خدایا سایه ی رحمت و لطفت را بر ما دریغ مکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:56  توسط عبدالحسین  | 

نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

به مطربان صبوحی دهيم جامه چاک
بدين نويد که باد سحرگهی آورد

بيا بيا که تو حور بهشت را رضوان
در اين جهان ز برای دل رهی آورد

همی‌رويم به شيراز با عنايت بخت
زهی رفيق که بختم به همرهی آورد

به جبر خاطر ما کوش کاين کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شهی آورد

چه ناله‌ها که رسيد از دلم به خرمن ماه
چو ياد عارض آن ماه خرگهی آورد

رساند رايت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شهنشهی آورد

 

چه ناله ها و چه غم هایی که من نخوردم و به امید کرامت حضرت دوست و بخشش حضرت صاحب دست بر دعا نبردم اشک بی کسی نریختم...

همه جا بی او برایم تلخ است و بی مزه و سخت می گذرد، خیلی سخت...

مولاجان این چند صباح را تو نوش کن و هیچ گاه سایه ی لطف و کرمت و حضورت را بر دلمان کوتاه مساز!

سخت است روزگاران تو آسان کن

مهدی جان مدد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:4  توسط عبدالحسین  | 

 

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمه ی ساقی است

بر آر سر که طبیب آمد و دوا آوردش

ام روز شاید بد ترین خواب عمرم رو پس از نماز صبح دیدم!

خدایا برای سخن گفتن با تو نیاز به مترجم نیست توجه نیاز است، خدایا تن خسته ی مرا دریاب که توانایی راه رفتن برایم کم شده است.

خدایا باران رحمت و لطفت را بر سر ما بیش از پیش ببار.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:27  توسط عبدالحسین  | 

چند وقت است دلم می گیرد 
دلم از شوق حرم می گیرد

مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم می گیرد

مثل این است که دارد کم کم 
هستیم رنگ عدم می گیرد

دسته سینه زنی در دل من 
نوحه می خواند و دم می گیرد

گریه ام، یعنی باران بهار 
هم نمی گیرد و هم می گیرد

بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت کم می گیرد

لشکر عشق، حرم را به خدا 
به خود عشق قسم می گیرد

 

روزگاران مانند تلخی تلخ و سنگینی سنگین می گذرند و من در بین ایام در جست و جوی روز خودم هستم!

کاش روزم بیاید.

خدایا مددی توانم ده، یاری ام ده، خداوندا پناهم ده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:7  توسط عبدالحسین  | 

 از بچه گی ترها دوست داشتم عقیق سرخ داشته باشم، و به یاد سیدالشهدا بر دست کنم.

گذشت.

کربلا رفتن و من رو هدیه ای به رسم یادبود دادند و شد انیس من.

عقیق سرخ مرا یاد پرچم حسین علیه السلام و بین الحرمین می اندازه و هربار نگاهش می کنم یاد باب بین الحرمین حرم ارباب می افتم.

چند وقتی ست به دلم افتاده این اربعین باید کربلا باشم!

اما حسین علیه السلام که ارباب منه خدا کنه دستم رو بگیره و اجازه بده به ژابوسی اش نائل شویم.

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین بگسترانند

دستی گرم تر بر سر و روی ما بکش آقا.

چه می ش آقا تمام عالم را صحنت می شد و دل من پر گناه هم می شد کفش داری زائرانت.

به طلب آقا خادمی کنیم

به طلب کنیزی کنیم

به طلب حسینی شویم.

به یاد حرم ارباب و به یاد اربعین؛

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الرواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقیه الیل و النهار و لا جعل الله آخر العهد منی لزیارتکم

السلام علی الحسین

و علی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

یا لیتنا کنا معکم و نفوز فوزا عظیما.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 2:3  توسط عبدالحسین  | 

مرا یاد امام رضا می انداخت.

هنوز ماجرای پیچ و قوس دار خریدش رو یادمه، ماجرایی که آخرش نزدیک بود تلخ بشه.

شده بود هدیه ی من اما نمی دونم چرا هدیه هامون خوب از آب در نیومد شاید خودمون هم باور نداشتیم و دوست نداشتیم وضعیتمون رو اما من رو یاد امام رضا می نداخت یاد سبزی پرچم امام رضا و خیلی دوست داشتمش.

وقتی دلم گرفت به امام رضا پس فرستادم نه این که قهری کنم نه، بهش گفتم آقا من بی اجازه شما دست کردم این بار خودتون می خوام دستم کنید و فرستادم تا بندازنش تو ضریح اما امام رضا دل تنگ میشه دستم کنید؟؟

کمک کنید می خوام بیام عقیقم رو بگیرم.

حالا با دل پرگناه و چشم پر اشکم باز هم داد می زنم امام رضا دریاب دریاب دریاب.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:35  توسط عبدالحسین  | 

تصور حادثه در و دیوار بسی فراتر از توان است.

وقتی شنیدم دستان کوچکش جراحت برداشته است دلم بسیار گرفت و اشک ریختم و غم بر دلم خانه کرد که من باشم و دستانم سالم و دستان او خونین و دلش پر درد باشد!

اما نمی دانم دستان کوچک او که من را این همه بهم ریخته و ریخت بازوی و سینه ی شما با دل امیر چه کرد؟!!!

نمی دانم چه گونه می توان مادری رفتن از پیش فرزندان و شوهر و امام  را آرزو کند با این که بداند پس از او چه مصیباتی بر خانواده اش روا خواهد شد، نمی دانم باید به کجا رسیده باشد اما خوب می دانم مادری مهربان تر و مدافعی قوی تر از تاریخ سراغ ندارد...

می دانم او پیاله ی آب سیدالشهدا را هیچ وقت فراموش نکرد

می دانم او از درد در و سینه بیمار نشد از طناب بر دستان امیر بیمار شد

می دانم درد لباس جسم روح ش را نیازرد درد غریبی امیر او را دعا گوی رفتن کرد ...

می دانم او چون مهربان بود نتوانست دستان علی را در بند ببیند و میمون ها را بر منبر پیام بر!

می دانم او هم در محراب کنار امیر بود و در مدینه کنار امام مجتبا و و در قتله گاه کنار ثار الله!

می دانم او هیچ وقت فرزندانش را تنها نمی گذارد و دوست داران فرزندان ش را هم هم.

خانم جان، عزیز دل ما، از میان ساختمان های بتونی و آهنی ، از میان شهر دود و آتش، از میان لجن زار گناه ، از میان تمام سراب دنیاییان با دل شکسته صدای تان می کنم هرچه دارم از حسین ست و هرچه ندارم از دوری از او!

بانو مگذارید بر دل عقیق سرخ من خطی بیافتد، خانم جان همه چیز و همه اشتباهات از من بود تو رو خدا بانو به خاطر پسرتان که نام شریفش زینت بخش جسم و روح بی ارزش من است دل زنگار گرفته یمان را روح ایمان و بنده گی روزی کنید و دست کریمانه بر سر مان بکشید.

بانو باز هم باز هم باز بنده نوازی کنید...

دعایمان کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:28  توسط عبدالحسین  | 

ارغوانم آنجاست،

ارغوانم تنها است،

ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو می ریزد...

چه سخت است که نتوانی دست گرم محبت بر سر و روی غم زده ات کشید...

در این بین تنها خداوند خوب امانت داری ست و من تو را به او سپرده ام و تنها دل خوشی ام خداست خدا خدا ...

میگن آقای بهجت گفتن؛

هر وقت نا امید از همه جا که شدی بدون کارت درست میشه
حدیث داره به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره
اگه گوشه دلمون به جایی متوجه هست که کسی کارمون را درست کنه نمیشه
خدا خدا خدا

 

و تنها خداوند امید من است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط عبدالحسین  | 

کاظم : «فاطمه، فاطمه ی عزیر، با تو حرف بزنم بهتره. اگه روی صحبتم تو باشی من آروم‌ترم.

و تنها کسی که می تواند کاظم را بفهمد و حتی او را برای ادامه ی کارش تشویق کند فاطمه است.

کاظم : «فاطمه تو خلاصه‌ترین پیغام رو بهم رسوندی. چقدر ته دلم آروم شدم.

فیلم آژانس شیشه ای

 

چه قدر این صحنه اش رو دوست داشتم !

فاطمه تنها کاظم رو فهمید و با فرستادن چفیه ی جنگش همون کاری رو کرد که هیچ کس دیگه اصلن فهم ش هم نداشتند!

نه سئوالی نه چرایی تازه بهش انرژی هم داد و مصمم ترش کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:12  توسط عبدالحسین  | 

ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟ یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است، آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست،
آن چه می بینم دیوار است
آه، این سخت سیاه آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند. کورسویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی است، نفسم می گیرد که هوا هم اینجا زندانی است.

هرچه با من این جا ست رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز، گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است.
اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده، کز دم سردش هر شمعی خاموش شده، یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد.
ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنها است، ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان، این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟ وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید

ارغوان، پنجه ی خونین زمین،  دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس کی بر این دره غم می‌گذرند؟

ارغوان، خوشه ی خون، بامدادان که کبوترها برلب پنجره ی باز سحر غلغه می‌آغازند،
جام گل رنگ مرا بر سر دست بگیر، به تماشاگه پرواز ببر. آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند

ارغوان، بیرق گل گون بهار، تو بر افراشته باش، شعر خون بار منی. یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش، تو بخوان نغمه ی ناخوانده من

ارغوان،
شاخه ی همخون جدا مانده من...

 

ارغوانم تنهاست ارغوان من ار غوان من تو برافراشته باش برافراشته باش...

خدایا برسان ابر رحمتی بر سر ما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:59  توسط عبدالحسین  | 

این روز ها خواب های خوبی می بینم اما نمی دانم این خوب است یا بد؟!

نمی دانم خواب ها را جدی بگیرم یا بی داری ها را؟ اما خوب می دانم بیش از همه به کسی که عنان خود را سپرده ام بایستی اعتماد کنم ، به او که نام پسرش را اجازه داد بر من بگذارند، به عزیزترین بانوی آسمانی.

 

كاش درِ اين خانه زبان باز مي‌كرد. آن‌گاه حكايت‌ها داشت كه براي ما بازگو كند. حكايت‌هايي نيمي شيرين و نيمي تلخ.

اگر مي‌توانستي اي در كه حكايت جبرئيل را بازگوكني كه چگونه بر آستانة تو مي‌ايستاد و براي ورود به اين خانه اجازه مي‌گرفت. اگر مي‌توانستي حكايت آن مسكين و يتيم و اسير را بازگويي كه هيچ‌يك نااميد از كنار تو دور نشدند.

آه اي در! اگر چهرة شاداب پيامبر را به ياد ما مي‌آوردي كه با گشوده‌شدن تو و ديدار روي ميوة دلش، زهرا چگونه گل لبخند بر لبانش مي‌شكفت. و اگر زبان باز مي‌كردي و صدها خاطرة شيرين را براي ما بازگو مي‌كردي...

اما افسوس، افسوس! يادم نبود كه اينك تو دري نيم‌سوخته هستي. يادم نبود كه تو دري خونين هستي. درسوخته، زباني آتشين دارد.

آه اي در! اي در نيم‌سوخته! تو براي ما چه مي‌تواني گفت؟ جز قصة غم‌بار يك روز شوم. همانروز كه تورا به سختي كوفتند:

"اهالي اين خانه بايد براي بيعت بيرون بيايند!"

و آن‌گاه داستان تَلّي از هيزم را خواهي‌گفت و شعله‌هايي كه زبانه مي‌كشيد. زبانه‌اي آن‌قدر بلند كه دل‌هاي دردمند را تا هميشة تاريخ مي‌سوزانَد و خاكستر مي‌كُنَد.

آن‌گاه، ديگر چيزي مگو اي در! از ضربه‌اي سخت و لطمه‌اي دردناك و صدمه‌اي جبران‌ناپذير، سخن مگو! از كشته‌شدن كودكي حرفي نزن! مي‌ترسم گل ميخ‌هايت هم چيزي براي گفتن داشته باشند.

مي‌ترسم. بسيار مي‌ترسم اي‌در! مي‌ترسم تازيانه‌اي را ديده باشي كه بر بازويي فرود مي‌آيد. مي‌ترسم ريسماني را ديده باشي كه بر گردني افكنده مي‌شود. هيچ‌مگو! هيچ‌مگو! بسيار مي‌ترسم كه گل‌ميخ‌هايت هم سخني براي گفتن داشته باشند.

آرام باش اي در! من از بسياريِ رنج‌ها مي‌ترسم. و از شكسته شدن حرمت‌ها و بي‌پايان بودن حزن‌ها. من از بازگفتن خاطرات تلخِ تو بيم دارم. و مي‌ترسم كه بخواهي بگويي اين را هم شاهد بوده‌اي كه علي روزي بر آستانة تو ايستاد و بار سنگين يادآوري خاطرات، او را به زمين افكند.

خاموش‌باش اي در! خاموش‌باش! همان بهتر كه زبانِ سوختة تو نيز چون دل سوختة علي، خاموشي گزيند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 14:21  توسط عبدالحسین  | 

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

 

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

 

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

 

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

 

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد؟

 

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

 

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

 

 

و نمی دانم خداوندا که در این تکه از زمان به کدامین سو و به کدامین صفتت رو کنم که مرا در این غریبستان بیش از پیش یاور باشی و هم راه؟

و چه قدر سخت است نگاه عاشقانه ات را در زیر خرمن انتظار بپوشانی و روزه ی عشق بگیری و نماز صبر بخوانی، خدایا تو می دانی تو جسم و جان بی جان مرا در آغوش بگیر و کمی نوش داروی بنده گی بچشان.

خداوندا تنها خالق مخلوق ش را خوب می شناسد پس تو کمکم کن آن گونه شوم که خودت بیش تر دوست م می داری !

خدایا کمک م کن بوی تو در دلم مستم کند و مرا عاشق کند...

بر تو توکلمان ای عزیز ترین و مهربانم ای خدای لطیف.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 3:14  توسط عبدالحسین  | 

مطالب قدیمی‌تر